چهارشنبه سوری

آ تش افروختند

در دورترین

گوشه جهان

خدا بود و آدم

رقص شعله ها که شروع شد

حوالبخندی زد 

به زمین که آمد

هرسال

چهارشنبه هارا آتشی می افروخت

می پرید با هراسی مقدس

تا لذت لبخند دوباره ای را تجربه کند

حوا

/ 1 نظر / 33 بازدید

اتش افروخته شد کارگر زباله جمع کن پریشان گشت. دست بر سر کوبید از نامردی روزگار ندانست که کجای کارش اتشباه بود که شد کارگر ندانست که چرا پدرش پولدار نبود ندانست که چرا باید زباله اتش مایخ داران را جمع کند